شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۰

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

«پیوند» داستانی از پژمان کاظم اصلانی

مقنی

در آستانه برگزاری دهمین جشنواره بین‌المللی سیمرغ به معرفی آثار برتر این جشنواره در دوره پیش می‌پردازیم.

به گزارش مفدا، دهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «سالم زیستن، هنر است» در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی، به زودی در تهران برگزار می‌شود. در اینجا داستانی از پژمان کاظم اصلانی، دکترای حرفه‌ای پزشکی دانشگاه آزاد قم رتبه دوم داستان کوتاه در بخش فرهنگ سلامت نهمین جشنواره بین‌اللمللی سیمرغ را باهم می‌خوانیم.

«پیوند»

(۱)

تازه نفس گرفته بود و پایین آمده بود، ولی نفس کشیدن برایش سخت بود. در این عمق زمین فقط جای کوچکی برای چمباتمه زدن داشت. کلنگ را که به زمین می‌کوبید، خاک‌ها پراکنده می‌شدند و کار نفس کشیدنش سخت‌تر می‌شد. قطره‌ی عرقی که از پیشانی او لغزیده بود، حالا چشمش را اذیت می‌کرد. تنها از حرارت خاک‌های اطراف می‌شد فهمید که الان نیمروز است و آفتاب کویر دارد جان خاک را تا استخوان می‌سوزاند.

آفتاب می‌تابید، ولی کارگر در روشنای چراغ پیه‌سوزی مشغول کندن زمین بود. کورسوی چراغ با حرکات خود، سایه‌ی مرد و ابزارش را تکان می‌داد و در دیواره‌های چاه صورت‌های وهم‌آلودی نقش می‌بست.

کارگر بی‌وقفه زمین را می‌کند، قطره‌های عرقی که بر پیشانی‌اش نشسته بود، گاه راهی از خاک‌های پیشانی او می‌یافتند و مزاحم دید او می‌شدند.

از بالای چاه صدایی شنیده شد.

- «صالح! بکشیم بالا؟!»

- «نه...»

کارگر عرق پیشانی‌اش را با آستین خود پاک کرد و دوباره مشغول کندن شد. باید تا غروب این شاخه از قنات را به قنات اصلی می‌رساند. یک ماه بود که کار، گره خورده بود و هرچه می‌کند به پیش نمی‌رفت.

او بزرگ‌شده‌ی این بیابان بود و عمق خاک‌های این بیابانِ به ظاهر بی‌رحم را بهتر از سطح آن می‌شناخت. از کودکی با پدر خود به قنات می‌آمده و کار می‌کرده است. از همان کودکی هر صبح لباس سفید بر تن، با کلنگ و طناب راهی این بیابان می‌شده است. بیابانی که بعد از گذشت سال‌ها تنها آشنای او در زمین بود. از کودکی با بیابان دوست بوده و بیابان نیز با همه‌ی تلخی‌اش او را دوست می‌داشت.

 بوی خاک ناخودآگاه او را به یاد پدرش می‌انداخت. وقتی سرش گرم کندن بود و دل به کار می‌سپرد، ناخودآگاه خود را در کنار پدرش حس می‌کرد. او سال‌ها در کنار پدر راه و رسم حفاری را آموخته بود. بیشتر کودکی خود را در چندین متر زیر زمین گذرانده بود. بوی خاک خیس او را شاد می‌کرد. به یاد می‌آورد که وقتی دستانش به خاک خیس می‌خورد، پدرش از شادی با صدای بلند می‌خندید و فریاد می‌زد: «آب... بالاخره رسیدیم.» به طوری که صدایش در تمام چاه می‌پیچید؛ اما چند ماهی است که خبری از خاک خیس و آب نبود. باید این کاریز خشک‌شده را به کاریز اصلی وصل می‌کرد تا آب بگیرد و شریعه‌ای برای آبیاری باغ‌های روستاییان ایجاد کند. کارگر همچنان می‌کند و می‌کند.

دوستان صالح، خاک‌هایی را که صالح در دلو می‌ریخت، بالا می‌کشیدند.

- «صالح! خودت نمیای بالا؟!»

- «آره...»

دوستانش با طناب، او را بالا کشیدند. پایش که به سطح زمین رسید، بی‌اختیار روی زمین پهن شد و نفس عمیق ‌کشید. دوستش یک دلو آب روی صورتش ریخت و با آن خاک‌ها و عرق‌ها را از صورتش شُست. چشمانش را که باز کرد، با دیدن روشنایی خورشید کویر چشمش سوخت و سردرد گرفت. روی زمین نشست و به چرخ قنات تکیه داد. در اطرافش صداهای مبهمی می‌شنید. دوستانش داشتند با هم حرف می‌زدند، ولی او صدایی نمی‌شنید. باید فقط نفس می‌گرفت. برای همین هوای گرم و پُرغبار کویر را با سرعت وارد ریه‌های خود می‌کرد. نفسش که سر جایش آمد، سرش را به سمت دوستانش چرخاند. به‌جز او دو نفر دیگر در بیابان بودند و داشتند خاک‌هایی را که از قنات بالا آمده بود روی زمین، پهن می‌کردند. یکی از آنها در حالی که با بیل سطح خاک را صاف می‌کرد، به صالح نگاه کرد و سیگاری را از جیبش درآورد و به سمت صالح آمد.

- «بیا بگیر! »

صالح با بی‌حوصلگی دستش را کنار می‌زند.

- «اوس صالح؟! کی قراره تموم بشه؟!»

صالح به روبه‌روی خود نگاه کرد و گفت: «نمی‌دونم.»

- «ان‌شاءالله که تموم می‌شه. راستی دخترت چی شد؟»

- «خونواده‌ی پسره گفتن که سه ماه دیگه سربازی پسرشون تموم می‌شه. بعدش بساط عقد و عروسی رو راه میندازن.»

- «مبارکه! به سلامتی...»

- «آره، مبارکه ولی تا سه ماه دیگه باید جهیزیه‌ش رو جور کنم. خیلی کم و کسری داره»

- «غصه نخور، درست می‌شه. این کار که تموم بشه، پول خوبی می‌دن.»

- «آره؛ اگه تموم بشه. »

- «تموم می‌شه ان‌شاءالله...»

- «بابام همیشه می‌گفت باید به این فکر کنی که کار تو زودتر از کار قنات تموم می‌شه...»

- «نفوس بد نزن! خستگیت در رفت؟!»

این جمله، زنجیره‌ی افکار صالح را پاره کرد و او را به خود آورد.

- «آره...»

صالح با شتاب برخاست. کلاهش را از سر برداشت و با دست تکاند و دوباره بر سرش گذاشت و طناب را دور کمرش بست.

- «ببر پایین...»

 (۲)

صالح در میان خاک و رطوبت همچنان مشغول کندن بود. هرازگاهی کنار چاه می‌نشست و از دوستانش می‌خواست دلوی پر از خاک را بالا بکشند.

 تا غروب چیزی نمانده بود، ولی خبری از خاک خیس و آب قنات اصلی نبود. با این حال صالح از این قضیه ناراحت نبود، گویی برایش اهمیتی نداشت که به قنات اصلی برسد یا نه!

سخت مشغول کندن بود. در لحظه‌هایی که در عمق چاه به سر می‌برد، فقط به ضربات تیشه‌ی خود می‌اندیشید. از کودکی این‌گونه بود. برایش ضربه‌هایی که می‌زد مهم‌تر از نتیجه‌ی کار بود؛ مهم‌تر از آینده و مهم‌تر از گذشته‌اش. وقتی در چاه کار می‌کرد، نفس‌های پدرش را در پیش خود حس می‌کرد.

 یادش می‌آمد در روزی که پدرش لباس سفید کارگری را بر تن او پوشاند، به او می‌گفت: «این لباس آخرت ماست. این آخرین لباس ما توی دنیاست...»

 پدر صالح - اوستا هاتف - یکی از مقنی‌های به‌نام یزد بود که همه او را به حُسن کار می‌شناختند. صالح هیچ وقت آخرین روز کار پدرش را فراموش نمی‌کرد. آن روز پدرش مثل همیشه با لباس سفیدش وارد چاه شد و بعد از دو ساعت چاه ریزش کرد. پدر صالح در زیر انبوهی از خاک‌ها جان سپرد. آن‌قدر چاه عمیق و حجم خاک زیاد بود که نتوانستند پدر او را بالا بکشند. آری، پدر او در عمق چند متری این بیابان داغ در زیر خروارها خاک با لباسی که حکم کفن او را داشت، مدفون شده بود و صالح سال‌هاست که تنها یک آموزه را در ذهن داشت و آن اینکه در عمق چاه نه آینده معنا دارد و آرزو، و نه گذشته و حسرت. وقتی وارد قنات می‌شد راهی بی‌بازگشت را در پیش خود می‌دید. گویی سرنوشت او در همان لحظه‌هایی خلاصه می‌شد که تن خاک را با تیشه‌اش می‌نواخت.

صالح همچنان بر زمین ضربه می‌زد. زمین هم با سخاوت جواب او را می‌داد. هر بار مقدار زیادی خاک جدا می‌شد. شاید خاک سخت و داغ کویر نیز می‌دانست که بازویی که بر او می‌کوبد، بازویی متفاوت است. بازویی که هر ضربه را آخرین ضربه می‌داند و با تمام قدرت خود ضربه می‌زد؛ ضرباتی پی‌درپی و سهمگین.

(۳)

غروب بود و باد سردی که از وسط بیابان می‌گذشت با بی‌رحمی بر صورت استخوانی کارگران می‌خورد. اشک‌های کارگران که معبری از گل را رد می‌کردند تا بر دامنشان بچکد، با تماس با این باد، خشک می‌شد و صورت کارگران را از سرما می‌سوزاند. همه ایستاده بودند. گاهی کسی مویه می‌کرد و دیگران هم به دنبال او بلند می‌گریستند. برخی‌ها هم مبهوت بر زمین بیابان خیره شده بودند. کسی باورش نمی‌شد، آنکه بر پشت گاری داشت می‌رفت که مرگ را در آغوش بگیرد، صالح بود. آب به این شاخه‌ی قنات رسیده بود، ولی گویا تقدیر بر این بود که صالح هم مثل پدرش جان خود را به اهالی بیابان هدیه کند. این بار قبل از ریزش کامل چاه او را بالا کشیده بودند. قلبش کار می‌کرد، اما چشمانش بسته بود و از سرش خون می‌آمد. به‌زحمت او را سوار گاری و راهی شهرش کردند. آب داشت خودش را به‌زور به سطح زمین می‌رساند. خاک اطراف چاه، نم شده بود. گویی بیابان در فراق صالح، داشت آرام اشک می‌ریخت.

(۴)

- «آقای دکتر با ما تماس گرفته بودین؛ گفتین زودتر بیاین...خبری شده؟»

- «بله؛ یه مورد مرگ مغزی پیدا شده که گروه خونش به پسر شما می‌خوره.»

- «خداروشکر! کی بیایم برای پیوند؟»

- «شما کاراشو بکنید و پرونده رو پُر کنید. فردا عمل رو انجام می‌دیم.»

- «خدایا شکرت که جوونم رو بهم برگردوندی... هزار بار شکرت...»

پیرزن با دست لرزان در حالی که اشک می‌ریخت، برگه‌ها را از روی میز برداشت: «ببخشید توی قسمت نام اهداکننده، چه اسمی بنویسم؟»

- «بنویسید: صالح دهقان میبدی...»

(۵)

در گرگ‌ومیش صبح، مردی با لباس سفید در کنار جاده ایستاده بود. گاهی نگاه به روستای کنار جاده می‌انداخت؛ گویی منتظر کسی بود. خانه‌های روستا در انبوه درختان، در آن موقع صبح، سیاه به نظر می‌رسیدند. از روستا صدای گوسفندان و گاوهایی می‌آمد که برای رفتن به چرا از کوچه‌ها می‌گذشتند. زمین‌های یونجه از کنار روستا خود را سینه‌خیز به جاده رسانده بودند. در فضا، عطر یونجه‌ی تازه پیچیده بود.

از روستا، زنی به سمت جاده می‌آمد. پسربچه‌ای دست او را گرفته بود و به دنبال قدم‌های مادرش می‌دوید. زن بقچه‌ای را در بغل داشت. مرد با دیدن آنها چند قدم به سمتشان برداشت.

- «بگیر محمد جان؛ این هم غذا. مینی‌بوس الان می‌رسه...»

- «دستت درد نکنه. نه هنوز وقت هست.»

 مرد بقچه را از زن گرفت.

- «کی برمی‌گردی؟!»

- ‌»معلوم نیست. دعا کن زودتر به آب برسیم. قنات خشک شده‌؛ مردم روستا دارن باروبندیل جمع می‌کنن برن شهر.»

- «ان‌شاءلله که هرچی زودتر...»

بغض اجازه‌ی حرف زدن به زن نداد. برای اینکه اشک‌هایش را از همسرش پنهان کند، رویش را به سمت روستا کرد. مرد شانه‌های زن را گرفت و هر دو به روستا خیره شدند.

- «یه روز همه داشتیم از این روستا می‌رفتیم...»

زن ساکت مانده بود و بی‌صدا گریه می‌کرد. صدای مینی‌بوس از جاده شنیده شد. مرد به سوی جاده برگشت. زن وسایل را از زمین برداشت و به دست همسرش داد. مینی‌بوس جلوی پای آنها نگه داشت. مرد خم شد و صورت پسربچه را بوسید و سوار مینی‌بوس شد. مینی‌بوس به راه افتاد. مرد به زن خیره شد. زن اشکش را با انگشتانش پاک کرد و به‌سختی لبخند زد.

مینی‌بوس دور شد و زن چشمان خود را از جاده برداشت و به روستا دوخت. اشک‌های زن آزادانه روی صورتش سرازیر شد.

دیگر آفتاب بالا آمده بود. نسیم با گوشه‌های روسری زن بازی می‌کرد. صدای آرام زن همراه باد به سمت روستا رفت.

- «خدا بیامرزتت بابا صالح...»

دیوارهای کاهگلی روستا در میان شاخه‌های درختان مدفون شده بود. شاخه‌های درختان حیاط، عرض کوچه را رد کرده بودند و با شاخه‌های حیاط مجاور دست‌به‌دست شده بودند. از دور انارهای سرخ در انبوه برگ‌های سبز به رهگذران جاده‌ی کویر لبخند می‌زدند و پرندگان، دانه‌های اناری را که به منقار گرفته بودند، بر سر روستا می‌ریختند.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.

منتخب اخبار دانشگاهی

عناوین ویژه

آخرین اخبار

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

رویدادها

شعب دانشگاهی

سیستان و بلوچستان